شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ...
یکی بود یکی نبود
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت
اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن
تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید
هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی
مال تو کتاب ها و فیلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
اي عشق، اي ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشناي همه عاشقانه ها
اي معني جمال به هر صورتي که هست
مضمون و محتواي تمام ترانه ها
با هر نسيم، دست تکان ميدهد گلي
هر نامهاي ز نام تو دارد نشانه ها
هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه، خوشهي گندم به دانه ها
شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دريا به موج و موج به ريگ کرانه ها
باران قصيدهاي است تر و تازه و روان
آتش ترانهاي به زبان زبانه ها
اما مرا زبان غزلخواني تو نيست
شبنم چگونه دم زند از بيکرانه ها
کوچه به کوچه سر زدهام کو به کوي تو
چون حلقه در به در زدهام سر به خانه ها
يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم
سودا کند دمي به همه جاودانه ها
سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه شب منتظري
همه جا مي نگري
گاهبا ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده اتکيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست
يا خدايي است که ازروز ازل پنهان است؟
با شکستنت شکستم
عاشقم عاشقو خستم
پای تو موندمو ساختم
دل به هیچکسی نبستم
نه به عشقت نه به عشقم
قسم دروغ نخوردم
بازی بردرو باختم
به تو باختم و نبردم
وقت گریه هات دلم رو
به شب و شعله کشیدم
حقمو دادی و رفتی
من به هیچی نرسیدم
خیلی سخته دل بریدن
خیلی سادست دل شکستن
سخته عاشقونه موندن
دل به هیچکسی نبستن
چه عذابی که امروز
تورو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلبم
اما رفتی از کنارم
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن
منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم
یادته اون عشق روزها یادته
اون همه دیوونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه
آدما اخ آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار
دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دورو خسته شدم
نمیخوای بمونی توی این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه
همه ی حرفای تو یک بهونست
اون جهنمی که میگن این خونست
سکوتت زيباست
اما گاهی اين سکوت انقدر طولانی میشه
که تصور می کنم ديگر نيستی تا جوابم رو بدی
کاش می تونستم دستاتت رو لمس کنم
و صدات رو بی آنکه چيزی بگی بشنوم
کاش می تونستم عشقت رو
از نگات بخونم
کاش . . .
اگه می دونستی که صدات نوازشگر روحمه
شايد اينقدر حبسش نمی کردی
کاش می دونستی
اما نمی دونی
نمی دونی که اکنون چقدر به تو محتاجم
و حالا دارم به جای خاليت می نگرم
و غرق در خيالات با تو بودن می شم وبه جای آروم گرفتن
بيشتر از پيش غمگين تر می شم
اشکهام سرازير می شه و مسير هر روزه شون رو طی می کنند
نمی دونم چی بگم شايد گفتن ديگه سودی نداشته باشه
ولی
بدون که صدات بسيار زيباتر از سکوتته ، ای بهترينم
اما افسوس
که نمی دونی و نمی خوای که بدونی
شايد . . .
بازم بايد عادت کرد
ولی
نمی دونستم
اينقدر زود از کنارم می ری
نمی دونستم
زود ازم دل می کنی و ميری
نازنينم
ای کاش با رفتنت غم دنيا رو تو سرم خراب نمی کردی
ای کاش می فهميدی که چقدر خاطره تو برام عزيزه
خوب تو که گفته بودی برای هميشه کنارم می مونی ؟
تو که گفتی می خوای عشقتو نثارم کنی ؟
ای کاش می دونستم قراره خيلی زود بشم يه دختر تنها
تمام آرزوم اين بود که
ای کاش هيچ وقت اسم تنهايی رو با خودم يدک نمی کشيدم
ولی حيف . . .
که آرزوها فقط يه آرزو هستند نه حقيقت
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده....
برای خواندن متن کامل داستان به ادامه ی مطلب بروید..
اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.
سير نگاش کردم.
هيچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.
يه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود. برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید...
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود
رميده نمی دانم چه می خواهم خداي به دنبال چه می گردم شــب و روز چه می جـــويد نـــــــگاه خســـته من چرا افسرده است اين قــــــــلب پرسوز ز جمع آشنايان می گــريزم به كنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگی ها به بيمار دل خود می دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من بظاهر همدم و يكرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پيرايه بستند از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند برويم چون گلی خوشبو شكفتند ولی آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه ای بدنام گفتند دل من، ای دل ديوانه من كه می سوزی ازين بيگانگی ها مكن ديگر ز دست غير فرياد خدارا، بس كن اين ديوانگی ها