نوشته شده توسط : roya

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.
سير نگاش کردم.
هيچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.
يه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید...



:: برچسب‌ها: داستان , عشق , عکس عاشقانه , ملاقات , ,
:: بازدید از این مطلب : 458
|
امتیاز مطلب : 61
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18
تاریخ انتشار : 26 / 6 / 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد