نوشته شده توسط : roya

 رميده
نمی دانم چه می خواهم خداي
به دنبال چه می گردم شــب و روز
چه می جـــويد نـــــــگاه خســـته من
چرا افسرده است اين قــــــــلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گــريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها



:: برچسب‌ها: فروغ فرخزاد , اشعار , عشق , عاشقانه ,
:: بازدید از این مطلب : 212
|
امتیاز مطلب : 49
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16
تاریخ انتشار : 25 / 6 / 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد